تبليغاتX
شهر آبی قصه - نقد رمان

یوسف‌آبادِ نیویورکی

رامین مستقیم

یادداشتی بر«یوسف آباد خیابان سی و سوم»

تاریخِ ما تاریخِ اباحة هر عمل اجتماعی‌ست

                                                    «شبِ هول» هرمز شهدادی

 

به عنوان روزنامه‌نگار محتاجِ سندی بودم که کارِ چند«پیمایش» و«واکس پاپینگ» یا همان نظرسنجی از مردم کوچه و بازار، با طرحِ یک سوال، را بکند؛  پیمایشی برای اثباتِ تغییر لحن، باور، هنجار و جهان‌بینیِ  جامعه. در این گیرودار کتابی به دستم رسید که با خواندنش دیدم زیرِ همین آسمانِ گاه ابری و گاه دچارِ وارونگی و آلودگی، و زیرِ آلودگی صوتیِ این همه بلندگو که در دبستان‌ها، راهنمایی‌ها و دبیرستان‌ها«مرگ بر آمریکا» را صبح و ظهر و غروب فریاد می‌کنند، و این همه کلاس عرفان و بحث‌های شبکه‌چهاریِ آقای قمشه‌ای، نویسندة جوانی با شهامت از تهران نیویورکی برایِ خودش ساخته و تمامی خیالاتِ«اجق‌وجقِ» جوانانِ بیست ساله و مسن‌ترِ پاساژ گلستان، شهرک اکباتان و نه«پایین‌تر از خیابانِ بزرگمهر» را به شیوة پساپسا مدرن! و با تغییر راوی در هر فصل و گاهی در هر فصل چندین بار نوشته تا منِ خواننده«حالشو» ببرم!

     اگر نگارندة این سطور فرزندی به سن و سالِ نویسندة کتاب«یوسف‌آباد خیابانِ سی‌وسوم» نداشت محال بود مفهوم و کاربردِ واژه‌هایی نظیرِ«فِیک»، «دخترهای فیلرتیشی» و... را بداند. برای ما پدر و مادرها خواندنِ این کتاب‌، برای درکِ بهترِ دنیایِ ذهنیِ نسلِ فعلی، از نانِ شب واجب‌تر است. نسلی که فکر می‌کند نسلِ گذشته بایدبرود«بوق‌»ش را بزند. نسلی که به هرآن‌چه از آن منع شده اقبال دارد و با خودمحوریِ تمام حرفِ خود را می‌زند.

      اگر نسلِ من هم واژگانِ دورانِ خود را می‌نوشت؛ واژگانی که لقلقة زبانِ جوانانِ پوستین‌پوشی بود که به هنگامِ حشیش‌کشی در قهوه‌خانه‌ می‌کوشیدند قوطی کبریت را از سطح کوچک‌‌ترش روی میز بیندازند و یا واژگانی که در«کاخ‌های جوانان» به هنگامِ بحث و جدل و یا رقصِ راک‌اندرول، یا همان بجنبان بچرخانِ خودمان، به کار می‌رفت، آن‌وقت نسلِ امروز می‌دانست که زبانِ«اسلنگ»(slang) دولتِ مستعجل است که خوش می‌درخشد اما دیری نمی‌پاید. نسلِ گذشته می‌گفت: «دختره یا پسره«قیف» آمد و امروزه می‌گوید«اِفه» آمد. می‌گفت: «بابا! آنگولایی!» امروزه می‌گوید: «ای خز و خیل.» اگر این نسل به اسلنگ های نسلِ گذشته که برای او دیگر نامفهوم است توجه می‌کرد می‌فهمید این زبان چیزی است مثلِ«عرق سگی» ارمنی‌کِش که نسل امروز از ساقی‌های گوشیِ همراه‌دارِ میدانِ کاج و یا فلان جای دیگر با زبانِ رمز می‌خرد و تو کیسه‌های سیاهِ زباله جابه‌جا می‌کند، می‌خورد، گَر می‌گیرد و بعد یخ می‌کند و از آن همه چیزی برایش نمی‌ماند -الاهوسِ عرقِ سگیِ دیگر.-      نویسنده«یوسف‌آباد خیابانِ سی‌وسوم» که لابد می‌خواسته ما را به یاد خیابانِ سی‌وهشتم و یا نمی‌دانم سی‌وچندمِ سلینجر بیندازد تفاوت زبان عامیانه با اسلنگ را نمی‌دانسته و واقف نبوده که کلماتِ اسلنگ با سرعتی غیرقابلِ باور از سکه می‌افتد و جایِ خود را به کلمات دیگری می‌دهد. چیزی که همتایِ ایرانی او آل‌احمد در کتابِ«مدیر مدرسه» و همتای فرنگی‌اش سلینجر در«ناطورِ دشت» به خوبی از آن آگاه بودند.

     نوشتنِ چنین به اصطلاح رمان‌هایی می‌بایست در دبیرستان‌ها و در زنگِ انشا شروع می‌شد تا نسلِ جدید همان‌جا تخلیه شود و بتواند راجع به خود و نسلِ گذشته روشن‌‌تر بیندیشد. در نسلِ من نویسنده‌ای مانند«بهمن شعله‌ور» در میانة بیست سالگی کتاب«در سفر شب» را می‌نویسد و در فصولِ مختلف از راوی‌های متفاوت بهره می‌گیرد و به زبانِ جوانانِ آن زمان به فیلم‌ها و کتاب‌ها و الواطی‌های نسلِ خود ارجاع می‌دهد و در همان حال جهان‌بینیِ نسلِ ماقبلِ خود را به صورت کلاژ در داستان وارد می‌کند و از این راه فروپاشیِ نظام حاکم و به قولِ«زنِ چندم پدر» شوهر و جامعه را می‌نمایاند و نشان می‌دهد که چگونه آن نسل هم، چون این نسل، به این نتیجه رسید که باید پاسپورت گرفت و رفت. نویسندة جدید ما، سینا دادخواه، هم در کتابش به فیلمِ«اگراندیسمان»  و یا کتابِ«وداع با اسلحه» اشاره می‌کند اما مفهومی بکر از آن‌ها برایِ نسلِ خود بیرون نمی‌کشد و در واقع بیشتر اظهارِ فضل و لحیه می‌کند که آره ما هم اهلِ بخیه‌ایم. همین را مقایسه کنید با ارجاعات در متنِ«شبِ هول» به تی‌اس‌الیوت و یا جویس در صفحه‌های 27 و 28.

با این حال نمی‌شود منکر شد که دادخواه با صداقتِ تمام ارزش‌هایِ نسلِ خود را بیان می‌کند و انقلابِ تستسترون واستروژن را در جوان‌های به قولِ خودش«کف‌کرده» نشان می‌دهد. هورمون‌هایی که جوان‌ها و نسل‌ِ ماقبل‌شان را به رقصِ آمریکایِ لاتینی وامی‌دارد.

      بخشِ گفت‌وگو با«شورولت نوآ» مغازلة جوانانِ امروزی با غرب را، در پیِ سی سال ستیزِ فکریِ با غرب، به خصوص آمریکا، نشان می‌دهد. در پیِ آن‌همه«مرگ بر آمریکا» گفتن‌هایی که گوشِ نویسنده داستان را از بچگی تا به امروز پر کرده و حتماً زمانی خودِ او هم افتخارِ گلو پاره کردن و مشت بر هوا کوفتن را داشته امروزه به جایی رسیده که به«شورولت نوآ» حق می‌دهد اگر لازم دید به جایی در خیابانِ فرشته،دفتر حفظِ منافعِ آمریکا، شکایت ببرد و این برایِ منِ روزنامه‌نگار سندی است برایِ تشخیصِ سوگیریِ نسلِ جوان. آفرین بر این جوان که دیدگاهِ خود را شفاف‌تر از سیاست‌مداران بیان کرده است.

     نویسندة جوانِ ما هنوز در مرحلة نوشتنِ ذهنیاتِ خود است، البته تا آن‌جا که به کسی برنخورد. او می‌توانست پیش از آن‌که اقدام به نوشتنِ کتابش کند«شبِ هول» شهدادی را بخواند که او چگونه متون کهنه و نو را به هم می‌آمیزد تا«شرایط بحرانیِ جامعه» را در اثری هنری بازگو ‌کند و تفاوتِ عمل‌گرایان و نظریه‌بافانِ روزگارِ خود را برای خواننده مجسم ‌سازد و اتفاقاً از همة شیوه‌هایِ رایج در آن چه که امروز پسامدرن می‌خوانیمش استفاده می‌کند. سینا دادخواهِ جوان بد نیست بداند که نوشتنِ آن‌چه در فکرِ ما می‌گذرد با نفسِ فکر کردن متفاوت است. نویسندگان متقدم بر او در قالبِ نوشتنِ داستان می‌اندیشیدند و فقط با به کارگیریِ واژگانِ اسلنگ و نوشتن در بارة مقولاتی که نسلِ کهن‌سال از آن شرم دارد احساسِ قهرمانی و انجامِ شق‌القمر نمی‌کردند. در هیچ کجایِ کتابِ«یوسف‌آباد خیابانِ سی‌وسوم» نمی‌بینیم که راوی در بارة نسلِ گذشتة خود بیندیشد. او تنها از منظرِ  خود حرف می‌زند و این برای من به عنوانِ روزنامه‌نگار مفید است که به این باور برساندم که تبلیغاتِ ضدِ آمریکایی چقدر در عمل ناموفق بوده است.

      

    

+ نوشته شده توسط فریبا حاج دایی در شنبه پنجم دی 1388 و ساعت 17:3 |
PageRank